تبليغاتX
My Immortal

My Immortal

 

خدایا نگاهم کن . . . نگاهت را دوست دارم

 

 

 

خداوندا!!

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

دکتر علی شریعتی

 

 

+نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت0:37توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

 

یادم باشد حرفی نزنم كه به كسی بر بخورد

نگاهی نكنم كه دل كسی بلرزد

خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را

یادم باشد كه روز و روزگار خوش است

وتنها دل ما . . .  دل نیست

یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر . .  و جواب

دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم

و برای سیاهی ها نور بپاشم

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت23:44توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش  میکنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوش خود را می  بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

 آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا  را نادیده میگیری،

میخواهم بدانم ... ،

 دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی

 تا برای خوشبختی خود دعا کنی؟

 

 

به من مومن نگو ، وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم
به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم ،عاشق نبودم
یه عمری از دلم ترسیدم و باز ،دم آخر منو دیوونه کرده
حالا می ترسم این دیوونه حالی ، یه روز از من جدا شه بر نگرده
چه آسون اشک معصوم تو یک شب
چکید و دامن دینم رو تر کرد
غبار عادتو از قلب من شست
نمی دونم چطور ، اما اثر کرد
همه دار و ندارم مال چشمات
اگه پشتش بهشتی باشه یا نه !
اگه دنیای من پیش از قیامت
داره با چشم تو می پاشه یا نه !

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت16:40توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

 

چی می شد اگه خدا ....

چی میشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که

 ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم ،

- چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما رو هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم ،

- چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که قادر به درکش نبودیم ،

- چی می شد اگه خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد چرا که

 از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم ،

- چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا که

 امروز فرصت نکردیم آن را بخوانیم ،

- چی می شد اگه ما دیگه شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که

 وقتی بارون فرستاده بود گله کردیم ،

- چی می شد اگه خدا خواسته هامون را بی پاسخ می گذاشت

 چون که فراموشش کردیم ،

- چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد

چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم ،

- چی می شد اگه خدا در خونشو  به روی ما می بست

 چون ما در قلبهایمان را بسته ایم           

             «  ای رحمن به خاطر اینکه هرگز تنهایم نمی گذاری سپاسگذارم  »

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت0:4توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

  

 

نشان بي نشان ها

 

نذار که سفره ی دلت پيش غريبه وا بشه

 اين بغض نشکسته بايد سهم خود خدا بشه

نشون بي نشون من به قلب آسمون بزن

 تا مردم از روي زمين ستارتو نشون بدن

پاي به دنياي فرشته ها بذار دنياي فرشته ها حقيقته

واسه تو که بوي آسمون ميدي گم شدن تو زندگي مصيبته

آخرين نشونه ي رسيدني که واسه هميشه بي نشون ميشي

پا رو مخمل ستاره ها بذار داری همسایه ی آسمون میشی

وارث نجیب زخمای درشت  طاقت دلای پرپر نداری

سرتو رو شونه های من بذار  وقتی عاشقیو سنگر نداری

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت4:13توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
من نمي دانم که چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد برد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد بازي کرد
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آب تني کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنيم
آب در يک قدمي است
روشني را بچشيم
شب يک دهکده را وزن کنيم خواب يک آهو را
گرمي لانه لک لک را ادرک کنيم
روي قانون چمن پا نگذاريم
و دهان را بگشاييم اگر ماه درآمد
و نگوييم که شب چيز بدي است
و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ اين همه سبز
صبح ها نان و پنيرک بخوريم
و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام
و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي ايد
 کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست
و کتابي که در آن ياخته ها بي بعدند
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر کرم نبود زندگي چيزي کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
و بدانيم که پيش از مرجان خلايي بود در انديشه دريا ها
و نپرسيم کجاييم
بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را
 نپرسيم که فواره اقبال کجاست
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي چه شبي داشته اند

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت19:3توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

 

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر

مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را

یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،

دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

***

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید

 از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر

زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت23:57توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است که مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريکي است
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهايي ماه
فکر بوييدن گل در کره اي ديگر
زندگي شستن يک بشقاب است
زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور اينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يکسان نفسهاست

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت0:1توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

 

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت23:37توسط مینا واشقانی فراهانی | |

 

 

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت14:34توسط مینا واشقانی فراهانی | |